باران که می بارد...

چه بارانی می بارد. از آن هایی که برای صدای برخوردشان با درخت ها و شیشه ها جان می دهم. دلم می خواست الان یک جایی بودم در حوالی انزلی یا یک چنین جاهایی. بعد می نشستم زیر شیروانی در حالی که همه جایشان را پهن کرده بودند روی زمین و هی تاکید می کردند که چرا نمی خوابی، یک دل سیر صدای تق تق قطره های باران را گوش می کردم.

تکه های آدم،زیر دست و پا

آدم که می شکند باید قبل از اینکه دیر بشود خرده هاش را از زیر دست و پا جمع کند تا له نشود. ولی خب... اگر حال این کار را داشت که اصلا از اول نمی شکست؟!

من جوانی را به سر کردم...

اصلا دیگر حوصله ی جوانی کردن ندارم. بس است. می خواهم پیر بشوم.

اندکی در وصف خواب!

خواب. خواب. این خواب لعنتی دارد همه ی زندگیم را می خورد. آرام آرام هم نه حتی. با تمام وجود. کل زمان زندگیم در شبانه روز به دو بخش کاملا مساوی تقسیم شده. خوابیدن و برنامه ریزی برای خوابیدن. شب ها تا صبح. صبح ها تا ظهر. ظهرها تا عصر. شب ها هم مجددا تا صبح. بعد تازه همه این ها را با اکراه انجام نمی دهم ها. بلکه با اشتیاقی وصف ناشدنی و با شعار "همه از خوابیم، به سویش می رویم" یک فصل خواب عمیق در هوای ابری و بارانی و پاییزی، آن هم زیر لحاف و در سکوت خبری خانواده می زنم به بدن. 

 کاش بشود یک مقدار خواب آدم کم بشود؛البته نه. به گمانم بهتر است اشتیاق آدم به خواب کمتر بشود. اگر همینطوری پیش بروم که عمیقا کلاهم پس معرکه است.

مانیفست

می دانید؟آدم اگر خودش را دوست داشته باشد هیچ دردی ندارد.

شهر ترافیکی

شهر پر از ترافیک است. ترافیک بد و بی مزه و اعصاب خورد کن. نه جای پارک پیدا می شود نه می توانی مثل آدم گازش را بگیری. اصلا آدم به هیچ جا نمی رسد.همه اش در راهی! در راه رسیدن از یکجا به یک جای دیگر. همه اش هم باید در طول راه مفت های یک گوینده ی زن رادیو را بشنوی که انگار در این دنیا زندگی نمی کند. دلش خوش است. صدایش از جای خوش در می آید و یک بند می خواهد آدم را دعوت کند به شادی. اما خب،عمیقا کور خوانده. 

خسته شده ام دیگر. شهر بدی شده. این همه ماشین و این همه آدم هست و تازه هیچ کس هم نیست.