موسوی و پوشش پارچه ای

رجانیوز به طرز تراژیکی دست به فاش یک راز بزرگ زده. "میرحسین روز ۲۲ بهمن با پوششی پارچه ای قصد فرار داشت".

در اینجا چند نکته به ذهن متبادر می شود. پوشش پارچه ای ساخته غرب است و ما هر روز بدون اینکه خودمان خبر داشته باشیم با زره به خیابان می رویم. یا نه! احتمالا ما همه لختیم اما خودمان خبر نداریم اما میرحسین، این فتنه جوی کبیر با پوشش پارچه ای به خیابان آمده تا سرسپردگی اش به غرب را ثابت کند. 

وای چه روزهایی در راه باشد. مثلا نهضت مقابله با پوشش ها پارچه ای راه می افتد. برنامه امروز دیروز فردا لوگویش می شود "نه به پوشش پارچه ای!" شعارش هم می شود همه با هم بر علیه پوشش! متوجه هم نیستند که خب این دچار تناقض است با تعالیم خودشان! یک عمر است دارند یک چیزهایی درباره پوشش برتر و مصونیت و اینها می گویند که باید هر چه سریعتر برای رفع و رجوعش یک فکری بکنند.

نکته بعدی داستانی است در باب شباهت میرحسین و بنی صدر که دوستان رجا نیوزی و همکارانشان(یا شاید خودشان) در تلویزیون خیلی اصرار دارند بازسازی اش کنند  و پشتکار خوبی هم دارند اما ظاهرا از بالا تذکر داده اند که نمی گنجد و بهتر است که جمع کنند خودشان را؛ فلذا کل ماجرا تبدیل می شود به یک شوخی بی مزه. در همین راستا من به دوستان توصیه می کنم یا کار حرفه ای خودشان را انجام بدهند یا لااقل اصول اولیه طنز را قدری بهتر رعایت کنند.

شکلات ها و هزینه ها

این روزها که کمد و کشوهای میزم مملو از انواع شکلات هاست حسین هی می اید سر وقت خوردنی های ممنوعه من. (یعنی آنها که مال خودم است و بر سرشان معامله نمی کنم. حتی با سوئیچ گرفتن یا قرض گرفتن عینک آفتابی پولیس و دو روز ظرف نشستن!)

بعد تا می آیم مثل دزدگیر صدا کنم که آی ی! دست نزن به شکلات ها، می گوید ببین... این کارها رو نکن. یک روز من می شم عزیز دربند بعد حسرت می خوری!بعد درست در همین لحظه من گیم اور می شوم. خب آدم در جواب یک چنین مظلوم نمایی حرفه ای ای چه می تواند بگوید؟

خدایا. چرا من و شکلات هایم باید همه هزینه های جنبش سبز را یکجا پرداخت کنیم نمی شود هزینه را سرشکن کرد لااقل؟

مرارت های حافظه طفلکی من

از دست حفظ کردن چیزهای صوری و مجازی خسته شده ام. نمی دانم چرا باید این همه رمز عبور و username را از بر باشم. بعد با توصیه های ایمنی ای که می کنند لابد باید یک کدامش شماره کفش پای فلان آدم باشد و یک کدام دیگرش کد پستی منرل همسایه عمه در انزلی. حالا البته نه که من خیلی هم به این توصیه های ایمنی وقعی می نهم؛ ولی خب. دیگر بس است. حقیقتا از وارد کردن پسوورد و اینها خسته شده ام!

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند، به دشت پر ملال ما پرنده پرنمی زند...

روزهای سیاه و سفید

مریض و افسرده ام. با تب بالا و دردِ تن و سرفه های آزار دهنده بین تخت و میز می روم و می آیم. که مقاله دکتر کاظمی را ترجمه کنم و جنبش سبز را از دریچه نظریات انقلاب تحلیل! کار سخت اما شذنی ای است. لااقل تلاش امروز نشان داده که می شود با درد، بیانیه های میرحسین را تحلیل محتوا کرد. فقط نمی دانم در این حال دوگانه افسردگی ام از مریضی است یا مریضی ام از افسردگی. دلم دوستان رنگی و روزهای رنگی تر و خنده های بی خیال می خواهد. حس می کنم دارم در در و دیوارهای اتاقم محو می شوم.

جواب دندان شکن

در سایت آمار، صفحه مرتبط با یارانه ها و خوشه ها باید ضمن وارد کردن کد رهگیری اعلام کنی که آیا خوشه ای را که درش قرار گرفته ای قبول داری یا به خوشه ات اعتراض داری؟(خدایا همدم شدن ما با مشتی خوشه کفاره کدامین گناه است؟)

پدر که سایت را حتی شایسته یکبار نگاه کردن هم نمی داند، در حالی که سودوکو اش را حل می کند اول می گوید بگو اعتراض داریم. بعد از اینکه متوجه می شود که اعتراضش خیلی فایده ندارد و مستلزم دوندگی های بی فایده است،می گوید نه، اعتراضی نداریم. می گویم یعنی بزنم قبول داریم؟

می گوید نه والا همچین هم قبول نداریم! " بابا، همچین گزینه ای نیست!"

"پس ولشون کن. جوابشونو نده".

ژانر خانوادگی!

مادر هیچ وقت خودش را وارد یک پیچیدگی هایی نمی کند. ترجیح می دهد به جایش خیالش راحت باشد. معتقد است به اندازه کافی نگرانی دارد که نخواهد یک جدیدش را وارد زندگی اش کند. پس صداقت پیشه می کند به امید اینکه طرف مقابلش هم همین راه را برگزیند! در همین راستا ظهر وقتی زنگ می زند به رستوران تا غذا سفارش بدهد خیلی متین و با جدیت بدون اینکه به فکر کسی خطور کند که ممکن است شوخی داشته باشد می گوید: آقا ما تا حالا از شما غذا نگرفتیم جوجه کباب هاتون خوبن؟

من البته متوجه نشدم که طرف مقابل در مقابل این موج سادگی و صداقت مادر چه جوابی داد اما قابل حدس است؛ چون بهرحال ما کمتر از دو ساعت بعد مشغول خوردن جوجه کباب ها هستیم.