رها!نامی که می شناسید و به آن اطمینان دارید!
ابن آخرین نوشته اش در اعتماد را بخوانید و لذت خواندن طنز سیاسی را بچشید.
ستون جمعه، تعطيل شد، گفتند تند و تيز است و بايد فيتيله را پايين بکشي و ما هم کرکره پايين بکش نبوديم و خلاصه در نهايت درش را تخته کرديم. حالا به ميمنت نمايشگاه مطبوعات ستون جديدي راه انداخته ايم که نمي دانم عمرش با پايان عمر نمايشگاه تمام مي شود يا ادامه خواهد داشت. اسم ستون جديد «شش گانه» است.
يک روز و روزگاري، مردي، شش پسر داشت. آنها را جمع کرد تا نصيحت شان کند. به هر کدام هم گفت با خودش چند تکه چوب بياورد. وقتي جمع شدند ديد هيچ کدام چوب نياورده اند. دليلش را با تعجب و حيرت از پسرانش پرسيد، چراکه نگران بود به اين شکل تاريخ ادبيات و قصص دچار تغيير و بلکه تحريف شود.
اولي گفت؛ چوب نياوردن من نشانه آزادي است، پدر گفت چه ربطي دارد؟ پسر جواب داد چطور پناهنده شدن دختر کلهر نشانه آزادي است. تعطيل کردن آرمان و فرهنگ آشتي و تحليل امروز نشانه آزادي است، آن وقت چوب من نمي تواند نشانه آزادي باشد؟، بيشتر هم گير بدهي مي گويم؛ «اين 63 درصد که مي گن کو؟،»
دومي گفت؛ چوب نياوردن من چيز مهمي نيست بلکه هيچ اهميتي ندارد. پدر گفت چطور؟ جواب داد چطور ترک جلسه سخنراني احمدي نژاد توسط اکثر سران کشورهاي دنيا هيچ اهميتي ندارد، آن وقت يک تکه چوب من که آخرش هم مي خواهي بشکني و تازه قصه اش هم تکراري است، حائز اهميت شده است؟،
سومي گفت؛ من چوب آورده ام، پدرش گفت چيزي دستت نيست که، جواب داد نخير، آورده ام، اسناد و مدارکش هم موجود است،
چهارمي گفت؛ به جاي اينکه از من سوال کني عجالتاً خودت جواب بده «اين 63 درصد که مي گن کو؟»
پنجمي گفت؛ من چوب نياوردم چون شنيده بودم محمدعلي ابطحي در زندان، مثل چوب خشک شده و احساس کردم «چوب» يکي از عوامل انقلاب خزنده و نرم مي تواند باشد و به جهت آنکه نمي خواستم ماهيت امريکايي و اسرائيلي ام را آشکار کنم چوب نياوردم و 13 آبان به من چه،
ششمي گفت؛ اولاً که نگفتي «اين 63 درصد که مي گن کو»، در ثاني شما از طريق اينترنت و شبکه هاي ماهواره يي خبر داده بودي چوب بياوريم که ما هم اينترنت مان کلاً خلاص شده، هم پارازيت ها ماهواره مان را تخته کرده، به اين ترتيب از اصل قضيه خبردار نشديم
پاریس؛جشن بیکران من!
دوست داشتم یک جای دیگر می بودم تا می توانستم کارهای هیجان انگیزتری بکنم. یک جایی که پیاده روهایش جای استراحت می بود. با میز و صندلی های چوبی و چترهای بالای سرش. بعد قهوه می خوردم و آدم ها را نگاه می کردم و آهنگ های نوستالژیک گوش می کردم. شاید هم نقاشی می کشیدم. یا شعر می گفتم. از این شعرهای بی سروته. بله. این روزها روزهای سیر و سلوک در جایی بود مثل پاریس. دوچرخه سواری و اسکیت سواری تنها و بی خیال و بدون اشکال. یک تنهایی پاییزی پاریسی!
بایستید پشت سر لطفا!
من نمی فهمم!خب شاید من دلم نخواهد که کارکردم صرفا این باشد که پشت یک مرد موفق بایستم؟ شاید دلم بخواهد جلو بایستم. درست در اول صف. یعنی رسما زن را تقلیل داده به یک دستگیره. یا دیوار. شاید هم بدتر. اصلا چه می دانم در سر سازنده آن تبلیغ لعنتی چه گذشته؟
زن آن است که...!
داشتم فکر می کردم بر خلاف تصورم زنها هم موجودات پیچیده و جالبی هستند. مخصوصا بعضی از آنها. مثلا به نظرم زنهایی که کادیلاک یا پیکان سوار می شوند و در ترافیک دستشان را می گذارند روی بوق و بر نمی دارند می توانند شامل این گروه باشند. یا مثلا آنهایی که وقتی روزنامه می خوانند دیگر حواسشان به هیچ کس نیست. یا آنهایی که موزیک کلاسیک گوش می کنند و همزمان هویج رنده می کنند. یا آنهایی که صبح ها قهوه تلخ می خورند و آخر هفته هم تنهایی می روند کوه. یا مثلا زنی که بتواند از زاد و ولد کوالا مستند قابل ملاحظه ای بسازد؛ یا اگر نمی تواند لااقل بتواند زبان روسی را خوب صحبت کند و یک کتاب تاریخی سنگین روسی را درست ترجمه کند یا اگر هم نمی کند دست کم مترجم یک مربی بسکتبال مرد روس بشود. یا اگر هیچ کدام اینها هم نیست یک ستون طنز سیاسی را برای 26 سال مداوم در یک روزنامه بنویسد. به چیزهای دیگری هم فکر می کنم اما خب... خوب است که یک زن برای اینکه زن جالب و قابل معاشرتی محسوب بشود دست کم واجد یک یا چند تا از این ویژگی ها باشد. وگرنه که فایده ندارد.
یک کارهایی را نباید کرد!
راه حل من
هر چیز به جای خویش نیکوست!
می دانید؟ هر کسی باید در جای خودش باشد تا حاصل کار به درد بخورد. نه حتی یک پله این طرف و آن طرف. صفر اگر سمت چپ ۱۵ بیاید حاصل کار می شود همان ۱۵. اصلا بودن و نبودنش فرقی نمی کند. اما اگر سمت راستش بیاید می شود ۱۵۰. و این یعنی حاصل کار خیلی فرق می کند.
دزد خواب!
پدر شب هراسان از خواب بیدار می شود و می آید دم در اتاق. عینک خوابش را بالا می زند و خیلی با دغدغه مندی می گوید: ببین! من حال ندارم تا دم در برم. خواستی بخوابی حتما در رو قفل کن! دزد می آد نمی ذاره درست بخوابیم.
گرگ باران دیده
شب که دارم از خیابان رد می شوم یک ۲۰۶ درست تا مرز زیر گرفتن می آید. بعد یک ترمز اساسی می گیرد و کله اش را می آورد بیرون و می گوید اینطوری سرتو می ندازی از وسط خیابون رد می شی می زنن می کشنت جنازت هم نمی رسونن بیمارستان! هدفونم را در می آورم و نگاه شماتت باری تحویلش می دهم و می گویم: ببین آقا! پای من را امروز یک موتوری بی شرف زیر گرفت و محض رضای خدا برنگشت و یک نگاه هم نکرد به حاصل دسترنجش؛ من را از این چیزها نترسانید!