لاغری با اعمال شاقه!

یکی از تفریحات مورد علاقه من اینست که در اتوبوس دزدکی روی دست بغلدستی ام را نگاه کنم و ببینم که چه می خواند. دیروز یک نفر کنار من نشسته بود که داشت برگه رژیم غذایی اش را که از پزشک گرفته بود نگاه می کرد. ظهرها یک قاشق غداخوری آبلیمو با یک برگه آلو با نمی دانم چند تکه سیب! صبح ها هم آب با بیسکوییت جو کامل! من نمی دانم دکترها چه فکری می کنند درباره آدم ها؟ آدم ها چه فکری می کنند که می روند پیش این دکترها؟ زندگی بدون خوردنی های خوشمزه چه ارزشی دارد؟ آیا واقعا لاغر شدن به یک چنین رژیم غذایی بی مزه ای می ارزد؟صد سال!

رها!نامی که می شناسید و به آن اطمینان دارید!

نام ابراهیم رها را حتما شنیده اید. یعنی فرض من بر این است که کسی که اینجا را می خواند اگر در دوران نوجوانی اش یک چلچراغ خوان حرفه ای نبوده تا بحال حتما یک بار اعتماد را ورق زده. رها برای من مظهر خلاقیت است. هر بار ستونش را تعطیل کرده اند، هنوز به هفته نرسیده بر گشته. آن هم با یک ستون تازه که بر خلاف تصور از قبلی خیلی بهتر است. خلاصه که سخت ارادتمند سبک نوشتنش هستم،گرچه سالهاست که نمی دانم اساسا آدمی به این نام وجود دارد یا نه؟

ابن آخرین نوشته اش در اعتماد را بخوانید و لذت خواندن طنز سیاسی را بچشید.

ستون جمعه، تعطيل شد، گفتند تند و تيز است و بايد فيتيله را پايين بکشي و ما هم کرکره پايين بکش نبوديم و خلاصه در نهايت درش را تخته کرديم. حالا به ميمنت نمايشگاه مطبوعات ستون جديدي راه انداخته ايم که نمي دانم عمرش با پايان عمر نمايشگاه تمام مي شود يا ادامه خواهد داشت. اسم ستون جديد «شش گانه» است.

يک روز و روزگاري، مردي، شش پسر داشت. آنها را جمع کرد تا نصيحت شان کند. به هر کدام هم گفت با خودش چند تکه چوب بياورد. وقتي جمع شدند ديد هيچ کدام چوب نياورده اند. دليلش را با تعجب و حيرت از پسرانش پرسيد، چراکه نگران بود به اين شکل تاريخ ادبيات و قصص دچار تغيير و بلکه تحريف شود.

اولي گفت؛ چوب نياوردن من نشانه آزادي است، پدر گفت چه ربطي دارد؟ پسر جواب داد چطور پناهنده شدن دختر کلهر نشانه آزادي است. تعطيل کردن آرمان و فرهنگ آشتي و تحليل امروز نشانه آزادي است، آن وقت چوب من نمي تواند نشانه آزادي باشد؟، بيشتر هم گير بدهي مي گويم؛ «اين 63 درصد که مي گن کو؟،»

دومي گفت؛ چوب نياوردن من چيز مهمي نيست بلکه هيچ اهميتي ندارد. پدر گفت چطور؟ جواب داد چطور ترک جلسه سخنراني احمدي نژاد توسط اکثر سران کشورهاي دنيا هيچ اهميتي ندارد، آن وقت يک تکه چوب من که آخرش هم مي خواهي بشکني و تازه قصه اش هم تکراري است، حائز اهميت شده است؟،

سومي گفت؛ من چوب آورده ام، پدرش گفت چيزي دستت نيست که، جواب داد نخير، آورده ام، اسناد و مدارکش هم موجود است،

چهارمي گفت؛ به جاي اينکه از من سوال کني عجالتاً خودت جواب بده «اين 63 درصد که مي گن کو؟»

پنجمي گفت؛ من چوب نياوردم چون شنيده بودم محمدعلي ابطحي در زندان، مثل چوب خشک شده و احساس کردم «چوب» يکي از عوامل انقلاب خزنده و نرم مي تواند باشد و به جهت آنکه نمي خواستم ماهيت امريکايي و اسرائيلي ام را آشکار کنم چوب نياوردم و 13 آبان به من چه،

ششمي گفت؛ اولاً که نگفتي «اين 63 درصد که مي گن کو»، در ثاني شما از طريق اينترنت و شبکه هاي ماهواره يي خبر داده بودي چوب بياوريم که ما هم اينترنت مان کلاً خلاص شده، هم پارازيت ها ماهواره مان را تخته کرده، به اين ترتيب از اصل قضيه خبردار نشديم

پاریس؛جشن بیکران من!

هوا دارد سرد دلچسب می شود. همیشه این وقت ها کلی حس امنیت می آورد با خودش ولی امسال نه! تازه تهران را هم اصلا دیگر دوست ندارم. شاید اگر زیباتر بود می توانستم دوستش داشته باشم.

 دوست داشتم یک جای دیگر می بودم تا می توانستم کارهای هیجان انگیزتری بکنم. یک جایی که پیاده روهایش جای استراحت می بود. با میز و صندلی های چوبی و چترهای بالای سرش. بعد قهوه می خوردم و آدم ها را نگاه می کردم و آهنگ های نوستالژیک گوش می کردم. شاید هم نقاشی می کشیدم. یا شعر می گفتم. از این شعرهای بی سروته. بله. این روزها روزهای سیر و سلوک در جایی بود مثل پاریس. دوچرخه سواری و اسکیت سواری تنها و بی خیال و بدون اشکال. یک تنهایی پاییزی پاریسی!

بایستید پشت سر لطفا!

این روزها یک تبلیغ تلویزیونی خیلی بی نمک هست که ضمن پخش یک موزیک متن لایت می گوید پشت هر مردی یک زن موفق ایستاده.

من نمی فهمم!خب شاید من دلم نخواهد که کارکردم صرفا این باشد که پشت یک مرد موفق بایستم؟ شاید دلم بخواهد جلو بایستم. درست در اول صف. یعنی رسما زن را تقلیل داده به یک دستگیره. یا دیوار. شاید هم بدتر. اصلا چه می دانم در سر سازنده آن تبلیغ لعنتی چه گذشته؟

زن آن است که...!

داشتم فکر می کردم بر خلاف تصورم زنها هم موجودات پیچیده و جالبی هستند. مخصوصا بعضی از آنها. مثلا به نظرم زنهایی که کادیلاک یا پیکان سوار می شوند و در ترافیک دستشان را می گذارند روی بوق و بر نمی دارند می توانند شامل این گروه باشند. یا مثلا آنهایی که وقتی روزنامه می خوانند دیگر حواسشان به هیچ کس نیست. یا آنهایی که موزیک کلاسیک گوش می کنند و همزمان هویج رنده می کنند. یا آنهایی که صبح ها قهوه تلخ می خورند و آخر هفته هم تنهایی می روند کوه. یا مثلا زنی که بتواند از زاد و ولد کوالا مستند قابل ملاحظه ای بسازد؛ یا اگر نمی تواند لااقل بتواند زبان روسی را خوب صحبت کند و یک کتاب تاریخی سنگین روسی را درست ترجمه کند یا اگر هم نمی کند دست کم مترجم یک مربی بسکتبال مرد روس بشود. یا اگر هیچ کدام اینها هم نیست  یک ستون طنز سیاسی را برای 26 سال مداوم در یک روزنامه بنویسد. به چیزهای دیگری هم فکر می کنم اما خب... خوب است که یک زن برای اینکه زن جالب و قابل معاشرتی محسوب بشود  دست کم واجد یک یا چند تا از این ویژگی ها باشد. وگرنه که فایده ندارد.

یک کارهایی را نباید کرد!

وقتی یک چیزی خراب می شود اولین کاری که به ذهن آدم می رسد اینست که درستش کند. اما همان طور که در جریان هستید اولین کار لزوما بهترین کار نیست. مثلا در خراب می شود؛ آیا باید درستش کنی؟ معلوم است که نه! باید صبر کنی تا خودش درست شود. یا مثلا هر سال این مسخره بازی را دوبار راه می اندازند که ساعت را بکشی عقب و باز بکشی جلو. اما آیا انسان عاقل باید تن بدهد به این بازی ها؟ به جای این کارها از تجربیات من درس بگیرید که دری را که از اساس خراب است و نه باز می شود و نه بسته درست نمی کنم که خودش درست شود! و از شما چه پنهان می شود! و هم چنین هرگز تن به قرتی بازی هایی مثل ساعت جلو و عقب کشیدن نداده ام و ساعت خودش درست می شود.فقط باید برای درست شدنش چند ماه دندان روی جگر بگذارم که خب... می گذارم.

راه حل من

وقتی آدم یک هدفون می خرد که ۱۲ هزار تومن قیمتش است و به محض خروج از مغازه یک گوشی اش خراب می شود یک راه خیلی منطقی برای رفع مشکل اینست که برگردی و هدفون را بکوبی توی سر مغازه دار. که این چه آشغالی است که به اسم جنس اوریجینال به من غالب کرده ای؟ اما خب. این کار من نیست. من به جایش کار بهتر و صرفه جویانه تری می کنم. سرم را می چرخانم. نگاهی می کنم به راه طی شده و پله های پایین آمده، محاسبه ای می کنم که برای بازگرداندن جنس معیوب باید چه مسافتی را طی کنم و چند تا پله بالا بروم. بعد که می بینم نمی ارزد سر خر را کج می کنم و می روم پی کارم و سعی می کنم با یک گوشی درست، زندگی خود را بگذرانم. تا وقتی که پولش بیاید سر جایش و من بتوانم یک هدفون اوریجینال دیگر بخرم که عجالتا آن هم به محض خروج از مغازه خراب بشود.

هر چیز به جای خویش نیکوست!

 

می دانید؟ هر کسی باید در جای خودش باشد تا حاصل کار به درد بخورد. نه حتی یک پله این طرف و آن طرف. صفر اگر سمت چپ ۱۵ بیاید حاصل کار می شود همان ۱۵. اصلا بودن و نبودنش فرقی نمی کند. اما اگر سمت راستش بیاید می شود ۱۵۰. و این یعنی حاصل کار خیلی فرق می کند.

دزد خواب!

پدر شب هراسان از خواب بیدار می شود و می آید دم در اتاق. عینک خوابش را بالا می زند و خیلی با دغدغه مندی می گوید: ببین! من حال ندارم تا دم در برم. خواستی بخوابی حتما در رو قفل کن! دزد می آد نمی ذاره درست بخوابیم.

گرگ باران دیده

شب که دارم از خیابان رد می شوم یک ۲۰۶ درست تا مرز زیر گرفتن می آید. بعد یک ترمز اساسی می گیرد و کله اش را می آورد بیرون و می گوید اینطوری سرتو می ندازی از وسط خیابون رد می شی می زنن می کشنت جنازت هم نمی رسونن بیمارستان! هدفونم را در می آورم و نگاه شماتت باری تحویلش می دهم و می گویم: ببین آقا! پای من را امروز یک موتوری بی شرف زیر گرفت و محض رضای خدا برنگشت و یک نگاه هم نکرد به حاصل دسترنجش؛ من را از این چیزها نترسانید!