یادداشتی در مرز ترم هفت و هشت
تمام شواهد و قرائن نشان می داد که ما هم جزء دسته دوم باشیم. این ما که می گویم بیشتر منظورم بچه های سال خودم است. هدیه و فاطمه و نگین و شاید هم بقیه. فکر می کردم دانشکده بشود خانه دوممان و دیگر همه اش آنجا باشیم. اما نشد. نمی دانم چرا. بچه ها را دیگر جز در وضعیت ضرورت نمی شود پیدا کرد. وضعیت ضرورت را هم هیچ برنامه درس و کلاس و امتحانی تعیین نمی کند. ما دیگر هیچ تعینی نداریم. هیچ اجباری به انجام هیچ کاری. حتی به دیدن خودمان هم. البته این لزوما بد نیست. یک راه است از میان آن دو راه. فقط...نمی دانم چرا این طوری شد.
کان لم یکن
خدا به خیر بگذراند روزهای خاکستری و نیمه سرد فرجه های این ترم را. که بی حال و حوصله و اعصاب می کند آدم را و هیچ راهی هم برای درمان ندارد.
راستی کسی می داند چرا هوا درست و حسابی سردش نمی شود؟
بروز ناگهانی خطای داخلی در هویت
سوال:گیرم اساسا یک چنین خطایی وجود داشته باشد. وقتی از دست ما و خدا کاری برنیامده چه کاری از دست مدیر سیستم برمی آید؟
تصمیم کبری
یا باید مثل یک گوسفند خودم را بچپانم داخل ی آر تی و از مسیر خلوت و بدون ترافیک برسم خانه. یا باید عین آدمیزاد سوار تاکسی بشوم ولی همراه با ماشین و سایر محتواتش مثل گوسفند خیابان شلوغ و پرترافیک آزادی را زیر پا گذاشته و به منزل برسم. یعنی رسما در این حد که باید یکی از مدل های گوسفند بودن را انتخاب کنی. یا خودت. یا خودت با ماشین! هیچ رقمه هم راه ندارد!
صدای پای پسر یاغی
"خوب گوشاتو وا کن پسر. یه کاری کن که یا خودت سالم برگردی یاجنازت.فهمیدی؟ جنازت صدبار به زندان رفتنت شرف داره ."
هیچ خبری ندارم که برگشته یا نه. خودش سالم یا ...؟
نعل؟ب؟ کی؟
از کمک و همت کلیه حضرات در پاسخگویی به این سوال قبلا متشکرم.