شیرینی و شور و"نمک"ام آرزوست
چرا همه چیز اینقدر بی مزه ست؟چرا از زندگی هامان نمک رخت بر بسته؟
چرا همه چیز اینقدر بی مزه ست؟چرا از زندگی هامان نمک رخت بر بسته؟
انگار که رسالتی باشد بر دوشم و حالا که انجام دادمش خیالم راحت شده.
آدم دلش می خواهد حرف بزند درد و دل کند ولی اصلا جایش نیست. وقتش نیست. هر کسی سی کار خویش است. البته اگر هم نبود من کی اهل حرف زدن از خودم بودم. احساس می کنم حرفهایم روی گلویم تلنبار شده و بعد که می گذرد می شود بغض. بعد هی بگو این اشک ها از کجا می آید.
سوار تاکسی هستم که رادیو پیام دارد صدای فرد نامبرده را پخش می کند. یک چیزی می گوید با این مضمون که مثلا چرا هی به ما گیر می دین برین به اسرائیل گیر بدین که فعالیت هسته ای غیرقانونی داره. بعد می گوید "ما بمب اتمی نمی خواهیم. اصلا به نظر ما حرام است". این جمله آخری را اینقدر با شدت و حدت می گوید که اشک در چشمان آدم حلقه می زند. اما خیلی سریع یادم افتاد که محمد جوادشان با همین شدت یا شاید هم بیشتر در اجلاس سوییس در باب زندانیان سیاسی گفته بود که ما حتی یک روزنامه نگار زندانی در ایران نداریم!(الان این جمله را چه کارش کنیم دقیقا؟)
فلذا همان طور که خودتان مشاهده می کنید اینها خانوادتا این طوری هستند و اشک ریختن و تحت تاثیر قرار گرفتن برایشان کار بی فایده ای است. شما هم جملات پر طمطراق شان را بشنوید و باور نکنید.