شیرینی و شور و"نمک"ام آرزوست

۲ ساعت دیگر عید می شود. ولی هیچ چیز نمک ندارد. اس ام اس ها همه سند تو آل هستند و هیچ ترغیب ات نمی کنند که بدوی سراغ موبایل و بازشان کنی و قیافه دوستانت را مجسم کنی در ذهنت. تلویزیون خاموش است و همه چیزش اینقدر تکراری و بی مصرف است که هیچ کس را تشویق نمی کند روشنش کند و بنشیند و ریموت را بگیرد دست و کانال عوض کند. هر کسی دارد یک کاری می کند. یک کار بی ربط به شب سال تحویل. بعد فکر می کنم چرا هیچ چیزمان امسال نمک ندارد. یاد دایی اینها می افتم. که آنها هم نشسته اند ۴ نفری توی خانه به آن بزرگی و منتظرند سال تحویل شود بلکه چیزی عوض شود. یا یاد همسایه ها. که سه تایی و ۴ تایی نشسته اند و منتظرند.  اینها هم هیچ کدام نمک ندارد.

چرا همه چیز اینقدر بی مزه ست؟چرا از زندگی هامان نمک رخت بر بسته؟

رسالت های مانده برای آخر سال

نشسته ام پشت کامپیوتر و یکی یکی همه پس ورد هایی که دارم و در یاد دارم را وارد تمام جاهای خالی سایت های مختلف می کنم. واردشان می شوم. بعد همه ی ایمیل های نخوانده را چک می کنم. بیخودهاشان را پاک می کنم. همه این باکس هایم را خالی می کنم. پیام ها را نگاه می کنم. نظرات تایید نشده را. اسپم ها را نخوانده دیلیت می کنم و بعد یکی یکی ساین آوت می شوم و می روم دنبال سرنوشتم.

انگار که رسالتی باشد بر دوشم و حالا که انجام دادمش خیالم راحت شده.

این روزها همه اش تنهایی است. اصلا تعطیلات نمی خواهم آن هم این طوری(چطوری؟)

آدم دلش می خواهد حرف بزند درد و دل کند ولی اصلا جایش نیست. وقتش نیست. هر کسی سی کار خویش است. البته اگر هم نبود من کی اهل حرف زدن از خودم بودم. احساس می کنم حرفهایم روی گلویم تلنبار شده و بعد که می گذرد می شود بغض. بعد هی بگو این اشک ها از کجا می آید.

مسئله محوری به سبک این روزها!

در اوضاع و احوال شلم شوربای مملکت می رویم که داشته باشیم، پدیده این روزهای دانشکده علوم اجتماعی(و بلکه هم سراسر میهن اسلامی)،معرفی می کنم: سوسن خانوم

بازگشت شبح شب های تاریک و سرد

این یک پست نیست. یک اعتراف است. اقرار به اشتباه. حالا درست یکسال از تمام آن اتفاقات بد می گذرد و من در حالی فکر می کردم که کابوس هایم برگشتن را فراموش کرده اند که به نظر می رسد اشتباه کرده ام.

آن صدای تق...!

غروب شده. صدای اذان می آید. تازه از خواب بیدار شده ام و یادم می آید که هر بار از خواب بیدار شده ام و صدای اذان مسجد می آمده و چای داغ و شکلات بوده و همه خانه بوده اند و صدای حرف زدن می آمده احساس امنیت می کرده ام. کسی می فهمد چه سری هست در صدای برخورد قوری با کتری؟ آن صدای تق...؟ درست در لحظه ای که چای را ریخته ای و می خواهی قوری را بگذاری سر جایش؟ خنده دار است ولی واقعی، صدایش آدم را مست می کند.

از سر استیصال

نمی دانم باید چه کار کرد. واقعا نمی دانم. دارم فکر می کنم که داد بزنم. ولی اصلا نمی توانم. صدایم توانش را ندارد. ولی اشک که می توانم بریزم. از سر استیصال. التماس هم. که این قدرت نمایی کثیف را تمامش کنند.دارد حالم را بهم می زند. جان یک آدمیزاد که از قضا خیلی هم جوان است و درست مثل همه ما هزار تا فکر و خیال برای خودش دارد بازیچه تصمیمات بی منطق و خصمانه و کورکورانه برآمده از اتاق های فکر نیست.چرا آدم ها این طوری می شوند. چه می شود که کسی توان این را پیدا می کند که یک چنین حکمی را صادر کند. چه می شود که هیچ کس کاری نمی کند.خیلی مستاصلم. خیلی. 

نه بمب اتم نه روزنامه نگار زندانی!

علی لاریجانی بعضا افاضات جالبی دارد که آدم را تحت تاثیر قرار می دهد. اما برای چند لحظه. بیشتر نه. تاثیرش را از دست می دهد. مثل این عطرهای تقلبی است که آدم از سر کوچه می خرد.

سوار تاکسی هستم که رادیو پیام دارد صدای فرد نامبرده را پخش می کند. یک چیزی می گوید با این مضمون که مثلا چرا هی به ما گیر می دین برین به اسرائیل گیر بدین که فعالیت هسته ای غیرقانونی داره. بعد می گوید "ما بمب اتمی نمی خواهیم. اصلا به نظر ما حرام است". این جمله آخری را اینقدر با شدت و حدت می گوید که اشک در چشمان آدم حلقه می زند. اما خیلی سریع یادم افتاد که محمد جوادشان با همین شدت یا شاید هم بیشتر در اجلاس سوییس در باب زندانیان سیاسی گفته بود که ما حتی یک روزنامه نگار زندانی در ایران نداریم!(الان این جمله را چه کارش کنیم دقیقا؟) 

فلذا همان طور که خودتان مشاهده می کنید اینها خانوادتا این طوری هستند و اشک ریختن و تحت تاثیر قرار گرفتن برایشان کار بی فایده ای است. شما هم جملات پر طمطراق شان را بشنوید و باور نکنید.