feminism denied

دنبال یکسری مطلب یا مقاله درباره ی جنسیت و آمورزش می گردم. مطالب انگلیسی همه جوره اش پیدا می شود ولی تقریبا هر مطلب فارسی ای که می تواند به دردم بخورد به طرز محیرالعقولی access deniedاست. یعنی کلا نباید در این حوزه چیزی بدانیم و بخوانیم. به جایش می توانیم برنامه فمنیسم و دشمنی با خانواده را هر شب از شبکه ۲ تماشا کنیم تا ببینیم فمینیست ها چقدر بد هستند. خدا رحم کرده دامنه اطلاعات فیلتر کنندگان در انگلیسی خیلی محدود است. البته شاید هم فکر می کنند کسی حالش را ندارد راه بیفتد به انگلیسی بخواند یا ترجمه کند. حالا ما این کار را می کنیم(البته خودمان را می کشیم) تا بفهمند که سخت در اشتباهند.

بچه ها خیلی خوبند. به تمام مقام و منصب های دنیا می گویند زکی. به خاطر همین است که من عمیقا ستایششان می کنم. مثل سلینای ما.چند روز پیش خیلی منطقی در آسانسور و در حضور خیل عظیمی از همسایگان به یکی از همسایه ها که نمی دانم چه کاره ی سفارت آلمان است و بر و بیایی دارد و از قضا اسمش آقای گرهارد است(و از بدشانسی فارسی اش هم خیلی خوب است) می گوید:گردالی سلام! فکر کنید طرف بعد از این واقعه چه تصوری از اسمش می تواند داشته باشد. 

یکسال بی مادربزرگ

خوش بحالت مادربزرگ... که نیستی. به حالت غبطه می خورم. به نبودنت. اصلا مگر کسی هست این روزها که به بودنش ببالد؟ بنازد؟پس می بینی که کار خوب را خودت کردی. خوب و به موقع راهت را گرفتی و رفتی نمی دانم کجا.این دنیا، آن دنیا،یک جایی آن آخرهای تهران که شب ها از بین چراغ هایش با مادر پیدایت می کنیم. بعد او دوباره بی اختیار گریه می کند. کاش می شد یکسر می آمدی و لااقل وصیت می کردی که مادر دیگر گریه نکند. حیف، نمی شود که. نمی آیی که. راستی مادربزرگ...که این شب ها سخت به یادت می افتم و دلم می گیرد و بعد یواشکی زیر پتو اشک می ریزم، امروز و فردا نبودنت یکساله می شود. هیچ حواست هست؟

زبان وبلاگ

سخت نگرانم. نگران آدم هایی که دوستشان دارم و برایم عزیز هستند و به شرفشان ایمان دارم. بعد کم کم حس می کنم از نگرانی زبانم بند آمده و نمی توانم وبلاگ بنویسم. راستی به کسی که زبان وبلاگ اش بند بیاید هم تخم کفتر می دهند بخورد؟

کدام اختیار؟

می خواهید بگویید خیلی احمقانه است؟خب بگویید. اما دلیل نمی شود که من نگویم که به جبر اعتقاد دارم. به جبر جغرافیایی.جبر تاریخی. جبر فرهنگی. جبر اقتصادی. ما بسته شده ایم به یک چیزهایی و جدا شدنمان به این آسانی ها نیست. یعنی اصلا دست خودمان نیست. ما در طبقات مقرر چیده شده ایم و  به داشته هایمان پیوند خورده ایم و همه حتی آنها که خیلی ادعابشان می شود بر اساس همین چیزهای منتسب به ما درباره ما قضاوت می کنند. و تمام اینها که گفتم زندگی ما را رقم می زند. تلخ است اما بهتر است واقع بین بوده و باور کنیم که از این پیوندهای اجباری گریزی نیست.