یکسال بی مادربزرگ
خوش بحالت مادربزرگ... که نیستی. به حالت غبطه می خورم. به نبودنت. اصلا مگر کسی هست این روزها که به بودنش ببالد؟ بنازد؟پس می بینی که کار خوب را خودت کردی. خوب و به موقع راهت را گرفتی و رفتی نمی دانم کجا.این دنیا، آن دنیا،یک جایی آن آخرهای تهران که شب ها از بین چراغ هایش با مادر پیدایت می کنیم. بعد او دوباره بی اختیار گریه می کند. کاش می شد یکسر می آمدی و لااقل وصیت می کردی که مادر دیگر گریه نکند. حیف، نمی شود که. نمی آیی که. راستی مادربزرگ...که این شب ها سخت به یادت می افتم و دلم می گیرد و بعد یواشکی زیر پتو اشک می ریزم، امروز و فردا نبودنت یکساله می شود. هیچ حواست هست؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۸ ساعت 0:21 توسط میم
|