باران که می بارد...
چه بارانی می بارد. از آن هایی که برای صدای برخوردشان با درخت ها و شیشه ها جان می دهم. دلم می خواست الان یک جایی بودم در حوالی انزلی یا یک چنین جاهایی. بعد می نشستم زیر شیروانی در حالی که همه جایشان را پهن کرده بودند روی زمین و هی تاکید می کردند که چرا نمی خوابی، یک دل سیر صدای تق تق قطره های باران را گوش می کردم.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 23:46 توسط میم
|