خواب. خواب. این خواب لعنتی دارد همه ی زندگیم را می خورد. آرام آرام هم نه حتی. با تمام وجود. کل زمان زندگیم در شبانه روز به دو بخش کاملا مساوی تقسیم شده. خوابیدن و برنامه ریزی برای خوابیدن. شب ها تا صبح. صبح ها تا ظهر. ظهرها تا عصر. شب ها هم مجددا تا صبح. بعد تازه همه این ها را با اکراه انجام نمی دهم ها. بلکه با اشتیاقی وصف ناشدنی و با شعار "همه از خوابیم، به سویش می رویم" یک فصل خواب عمیق در هوای ابری و بارانی و پاییزی، آن هم زیر لحاف و در سکوت خبری خانواده می زنم به بدن. 

 کاش بشود یک مقدار خواب آدم کم بشود؛البته نه. به گمانم بهتر است اشتیاق آدم به خواب کمتر بشود. اگر همینطوری پیش بروم که عمیقا کلاهم پس معرکه است.